سلام
بعدازمدت ها سلام
امروز که آمدیم به وبلاگمان سربزنیم دیدیم یه نفر به اسم فرزان یه نظر گذاشته سیاسی سیاسی که اصلا و ابدا هیچ ربطی به وبلاگ ما نداشت. ما از اول اعلام کردیم که کار به سیاست نداریم و فقط در طراط مستقیم هستیم. حالا این آقا چی در لاگ ما دیده بود که اینجوری نوشته بود الله اعلم. به هر حال از سیستم سانسوریزاسیون استفاده نموده و نظر ایشان را به زباله دان تاریخ! رهنمون کردیم.
امروز سری به سایت محمدرضا زائری عزیز زدیم و خیلی خیلی خوش به حالمان شد. حالا برای اینکه سرزدنمان خیلی خشک و خالی نباشد، دو مطلب از سایت ایشان اینجا می نهیم. البته بیشتر برای دل خودمان.
راستی، ما در netlog و google+ نیز صفحه ای داریم و حالش را میبریم.
این بلاگفا کشت مارا ازبس که نمیتوانیم عکس آپلود کنیم.
حالا این شما و این دو نوشته از محمد رضا زائری که البته هیچ ربطی به شعار لاگ ما که همان فقط و فقط فتوشاپ است ندارد و محض دلمان است که می آوریم.
تا بعد
مطلب اول باعنوان: ولی فقیه به زن مردم چکار دارد؟
چند روز پيش يكي از دوستان در فيسبوك از من پرسيد : آيا شما ولايت فقيه را قبول داري ؟ نمي دانم انتظارش چه بود ولي من پاسخ دادم : آري و مطلقه اش را و گفت چرا ؟ گفتم بگذار مفصل بنويسم ، و در همين حال و روز بوديم كه ماجراي وزير اطلاعات پيش آمد و آزمون ولايت پذيري مدعيان و سخنراني ها و اظهارنظرهاي برخي بزرگواران از جمله امام جمعه موقت تهران كه از دوست داشتني ترين روحانيان تهران است ولي مثل بقيه روحانيان به ادبيات داخل صنفي و حوزوي سخن مي گويد و تعبيري كه به همين سياق براي تبيين ميزان نفوذحكم ولي فقيه و حاكم شرع به كار برده كه ولي فقيه مي تواند بگويد زنت بر تو حرام است .
مي خواستم مفصل بنويسم و به قاعده ، با مقدمه و مؤخره و شرح و ترتيب كه رفيقمان دوباره سراغ مطلب را گرفت و ديدم وقت مي گذرد وفرصت از دست مي رود . گفتم اصلا نه خاني آمده و نه خاني رفته بگذار همين طور بنويسم در چند بخش و ترتيب و تبويبش با خود جماعت كه حرفه اي شده اند در خواندن و لااقل زبان همديگر را مي فهميم .
اول بدون اينكه معطل تان كنم روشن و صريح و بدون تعارف تكه پاره كردن بگويم كه من معتقد به ولايت فقيهم و آن هم مطلقه اش ، نه از ترس دادگاه و زندان كه خوبش را رفته ام و نه به ملاحظه منافع و مصالح كه همه را رها كرده ام و در ايران هم ساكن نيستم . فضاي رياآلوده و دروغ آكنده مان البته جاي گفتگوي خالص و آسوده نمي گذارد ولي به هر حال فكر مي كنم با مخاطبان خاص اين مطلب از هر ديدگاه و طيفي كه باشند در اين ويژگي مشتركيم كه احتمالا ترجيح مي دهيم طرف مقابلمان خودش باشد بي پيرايه و بزك هر چند خوشمان نيايد و دوست داريم تمرين تحمل و پذيرش كنيم و ترجيح مي دهيم طرف مقابل مان راست بگويد هر چند تلخ تا اينكه دروغ بگويد و شيرين و بعد از چند سال بفهميم كلاهي سرمان گذاشته كه پيش پايمان را هم نمي بينيم .
دوم اينكه به خودم و به ديگران اجازه فكر كردن مي دهم و لذا از رسيدن به نتايجي هرچند ناسازگار با بيانيه هاي رسمي و ادبيات رايج نمي ترسم و هزينه هاي سنگينش را هم تا حالا داده ام و اميدوارم بعد از اين هم بتوانم بدهم ، پس اگر نعمت خداداد عقل را تعطيل نكردم و مثلا به اين نتيجه رسيدم كه مثلا اجبار حجاب درست نبوده براي بيان فكر خودم از كسي نمي ترسم با اين تفاوت كه به مخالف خودم ناسزا نمي گويم و او را اجنبي و دزد و خائن و آمريكايي به حساب نمي آورم . پس سعي مي كنم بفهمم كه انديشه ها و باورهاي مختلف در تجربه حاكميت اسلامي ما وجود دارد از شهيد مطهري كه مي خواست از شوروي آدم بياورد براي تدريس در دانشكده الهيات و شهيد بهشتي كه از آزادي احزاب مخالف نظام در فعاليت سياسي دفاع مي كرد تا بزرگواران ديگري كه به هر دليل جور ديگر ي فكر مي كنند و مي فهمند ، ولي به هر حال نه امام موسى صدر را كه عاشقانه مي ستايم چنان تقديس مي كنم كه جلوه خدايي پيدا كند و نتوانم نقدش كنم و نه مثلا به آيت الله مصباح يزدي يا آيت الله جنتي ناسزا مي گويم و مورد حمله قرار مي دهم .
اصولا يكي از بزرگترين مشكلات ما جماعت اين است كه به دلايل مختلف تاريخي و اجتماعي قدرت تحمل مخالف را نداريم و همه مان – راست و چپ ، اصولگرا و محافظه كار ، حزب اللهي و منافق – كار كه دست خودمان مي افتد به حذف مخالف روي مي آوريم . از كودكي مخالف را با نفرين و ناسزا در زبان حذف مي كنيم و بزرگتر كه مي شويم با زور بازو به حذف فيزيكي متوسل مي شويم و بالاتر كه مي رويم ... قصه همان است و حجمش تغيير مي كند و ابعادش . از اول تربيت نمي شويم براي فهم و تحمل و قبول اينكه ديگراني هم هستند كه شكل ما نيستند و رنگ ما نيستند و مثل ما فكر نمي كنند و آنها هم به اندازه ما حق دارند و بايد با آنها كنار بياييم و هر كه باشيم نمي توانيم طرف مقابل را توي دريا بريزيم يا با يك كُپه هيزم بسوزانيم . اين است كه اگر دوم خرداد بشود هر كه به ناطق رأي داده بيچاره است و اگر بيست و دوم خرداد بشود هر كه به موسوي فكر كرده !
به ولايت فقيه كاملا معتقدم ولي آن را از ضروريات دين نمي دانم و اگر كسي به آن عقيده نداشت او را كافر و مشرك به حساب نمي آورم و از آنجا كه به آزادي بيان و آزادي عقيده در همين چارچوب عقيده و باور دارم ( و به يقين اگر آزادي نباشد باور و عقيده ديني و عبادت هم اصالت و ارزش پيدا نمي كند واصلا دينداري با آزادي است كه معني مي يابد و شاهدش هم ايمان غربي هايي كه مسلمان شده اند و كاش صداوسيماي ما همان قدر كه فيلمهاي هاليوود را مي خرد و دوبله مي كند برنامه هاي مستند المنار حزب الله رد گفتگو با اين جماعت را پخش مي كرد و جالب است همين تناقض كه اين دانشگاه ملي افكار مخاطب را با پيامهاي مؤثر رسانه اي غرب پر مي كند و بعد انتظار دارد با برنامه هاي سياسي اخبار ساعت نوزده نسل جواني كه آن خوراك را مصرف كرده موضع ضدآمريكايي پيدا كند )
بنابراين فكر مي كنم همان طور كه من توقع دارم مخاطب حرفم را بشنود و تحمل كند ، من هم بايد نظر ديدگاه طرف مقابل را بشنوم و بفهمم . فرقش اين است كه حالا يك ديدگاه با رأي قاطع مردم حاكميت پيدا كرده و طرف مقابل بايد در زندگي اجتماعي و سياسي لوازم آن را بپذيرد ولي معنايش آن نيست كه اگر كسي در تفكر و باور جور ديگر فكر كرد بشود لگد زد و او را از ايران بيرون كرد . (قصه توطئه و فتنه و مبارزه مسلحانه و اقدام براي براندازي كاملا فرق مي كند و البته ضوابط و قواعد هم دارد تا نشود به اين بهانه هر كسي را متهم ساخت)
اين بود كه سال ها پيش وقتي جواني در نمايشگاه كتاب تهران با شور و هيجان جلو آمد و گفت : "حاج آقا ! من ولايت فقيه را اصلا قبول ندارم ". با خونسردي گفتم : باشد ... ، به من خيره شد و متعجب از اينكه مثلا توي گوشش نزده ام منتظر ماند تا گفتگوي يكي دو ساعته مان روي جدول كنار باغچه كنار سالن يازده تمام شود و او كه در ابتدا بدون ذكر القاب از رهبر انقلاب ياد مي كرد موقع خداحافظي بگويد : كاش آيت الله خامنه اي اين حرف ها را صراحتا به مردم مي گفتند !
يكي از مشكلات اصلي ما در برقراري ارباط با مخاطب عام – در دايره اول ايران و بعد براي تبيين موضوعات و مواضعمان در سطح جهان – اين است كه به زبان دروني ، صنفي ،داخلي سخن مي گوييم . زبان صنفي در محيط خاص خودمان قابل فهم است و مشكلي ايجاد نمي كند ولي وقتي به سطح مخاطب عام مي آيد مشكل درست مي شود . بعد از قرن ها براي نخستين بار فرصت حاكميت براي فكر و انديشه شيعي حاصل شده و اتفاقا حالا وقتي است كه اينترنت هست و ماهواره هست و حرف توي اتاق دربسته نمي ماند وروزگار عوض شده و حالا كه مي خواهيم با دنيا حرف بزنيم وقتي با زبان صنفي خودمان كه مخصوص مدرسه و حجره و متن كتاب است با دنيا حرف مي زنيم مشكل شروع مي شود . اين قضيه در همه اصناف و طبقات اجتماعي صادق است ، پزكان هم در داخل دانشكده و بيمارستان و مطب زبان خاص و اصطلاحات خاص دارند و هر دانش و علم و تخصصي ترمينولوژي خودش را دارد . اين زبان و ادبيات و واژگان وقتي در همان اتمسفر و فضا به كار مي رود كاملا قابل فهم و طبيعي است و كاركرد خود را حفظ مي كند ولي وقتي به فضا و محيط عمومي مي آيد قضيه فرق مي كند .
در خيابان جمهوري تهران كه بورس تريكوباف هاست يا در بازار تهران وقتي آگهي هاي دستنويس به در وديوار مي زنند كه مثلا " سفت زن ماهر نيازمنديم " يا " وسط كار خانم باتجربه " كمتر كسي دچار تعجب مي شود ولي همين آگهي را اگر در ايستگاه متروي ميرداماد ببينيم همه ناخودآگاه مي خندند . اين خنده و تعجب كاملا طبيعي است زيرا زبان داخلي يك صنف خاص را عموم نمي فهمند و هضم نمي كنند .
در بار ه اين موضوع قبلا مفصل گفته و نوشته ام كه به دلايل گوناگون حوزه هاي علميه ما ادبيات خود را به روز نكرده اند . اگر فرهنگ هاي لغت معروف دنيا هر سال ويرايش جديد دارند رساله توضيح المسائل ما صدسال است ادبياتش ثابت مانده در حالي كه سرعت تغييرات فرهنگي و اجتماعي مخاطب بسيار زياد است . وقتي مي گوييم تقليد مرجع تقليد ما چيزي اراده مي كند و مخاطب چيز ديگري مي فهمد . شما درك مخاطب عام از تقليد يعني " تكرار طوطي وار و بي معني رفتار ديگران " را مقايسه كنيد با تعبير شگرف و زيباي علامه شهيد سيد محمد باقر صدر كه تقليد يعني گردن بند و قلاده به گردن آويختن و معني اش اين است كه فقيه مجتهد بار عمل مكلف را به گردن مي گيرد . در واقع فقيه خود را فدا مي كند تا شخص مؤمن فرداي قيامت آسوده باشد و فقيه در پيشگاه خدا به پاسخ برخيزد .
بين خودتان و خدا اين فهم و تلقي كاملا متفاوت و غريب از مفهوم تقليد چه قدر فرق مي كند با آن ديدگاه و تلقي عمومي ورايج ؟ با اين ديدگاه دوم چه احساسي پيدا مي كنيد نسبت به كسي كه به خاطر سبك شدن شانه هاي عمل شما باراعمالتان را به گردن گرفته است و به جايي مي رسد كه مثل آيت الله العظمى خوانساري وقتي مي خواهند براي يك عمل جراحي او را بيهوش كنند اجازه نمي دهد ومي گويد مردم از من به عنوان يك فقيه عاقل هوشيار تقليد مي كنند و اعمالشان به من وابسته و منسوب است و حتى به اندازه ساعتي نمي خواهم از ادراك و فهم خارج شوم . پزشكان با ناباوري كار را آغاز مي كنند و در كمال حيرت مي بينند كه آن بزرگوار تا پايان عمل جراحي و آخرين بخيه به ذكر و تلاوت قرآن مشغول است . اين احساس مسئوليت و فداكاري كجا و آن باور غالب و عمومي كجا ؟
من خود هر وقت براي پرداخت خمس سالانه ام به محضر يكي از فقهاي بزرگوار در تهران مي رسم به ايشان عرض مي كنم : تمنا دارم محبت كنيد و باري از من برداريد ! بر من منت بگذاريد و مرا سبك كنيد ! چرا كه باور دارم او مال مرا پاك مي كند و مسئوليتي سنگين براي مصرف اين مبلغ ناچيز مي پذيرد . حالا من با خيال راحت خدا را شكر مي كتنم و مي روم و توپ در زمين اوست كه آيا مي تواند اين حق را درست ادا كند ، آيا مي تواند اين مال را به نيازمند واقعي برساند ، آيا مي تواند اين پول را در جهت صحيح هزينه كند ؟ ( در اين باره هم مفصل نوشته ام كه اگر حرمت امامزاده اي را متولي اش نگه نداشت چه خواهد شد و باورهاي عمومي مردم چگونه تغيير خواهد كرد )
موضوعاتي مثل ولايت فقيه يا امر به معروف و نهي از منكر ( كه نظام مترقي و پيشرفته كنترل اجتماعي است كه آن را در حد مچ گيري توي خيابان تنزل داده ايم ) يا حجاب دقيقا در همين نقطه دچار مشكل بدفهمي مي شوند ( بد كرداري ما هم از اين بدفهمي ناشي مي شود يعني با اين دريافت غلط براي روسري و چادر توي سر مردم مي زنيم و براي نماز در سالن مدرسه يا پادگان را از داخل قفل مي كنيم ! ) و به اين ترتيب مي آييم و براي تبين اهميت مفهوم ولايت فقيه و حدود اختياراتش به تعابيري متوسل مي شويم مثل اينكه اگر بگويد زنت بر تو حرام است ديگر طلاق خود به خود جاري است .از تعبير " إمرأتك طالق " در فهم فقهي و ادبيات حوزوي يك دريافت مي شود و در فهم مخاطب عام سال هزار و سيصد ونود ايران و جهان دريافتي ديگر .
كسي بايد بيايد و بگويد اصلا ولي فقيه چه كار به زن و بچه مردم دارد ؟ كسي كه خودش و زندگي اش را فداي كشور و مردمش كرده و يك تنه مقابل يك دنيا ايستاده ، كسي كه نگذاشته يك وجب از خاك اين كشور را كسي غارت كند ، كسي كه با همه مشكلات پاي پيشرفت حيرت آور علمي اين كشور ايستاده و عزت و آبروي اين مردم را در دنيا خريده ، كسي كه از بالاي سرش روسيه و اسراييل و از پايين پايش شيخك هاي عرب و از راست و چپش آمريكا در افغانستان و عراق شب و روز مشغول تهديد و معركه گيري اند و در همين حال در داخل هم با جماعتي كودك مزاج روبروست كه هم از آنها خنجر مي خورد و هم بايد لبخند بزند و تحويلشان بگيرد چه كار به زن مردم دارد ؟
مي آييم و مثلا براي بيان ارادت و تبعيت مان مي گوييم اگر ولي فقيه در وسط روز بگويد : " الآن شب است ما مي پذيريم ! " اگر ولي فقيه چنين بگويد هم او اشتتباه مي كند و هم تو كه مي پذيري ! اصلا ولي فقيه را ما تبعيت مي كنيم چون در شب تاريك زندگي روز را تشخيص مي دهد و در روز روشن هدايت از شب حفظمان مي كند واگر روزي ولي فقيه فرق روز و شب را تشخيص ندهد همان لحظه از ولايت ساقط است . چرا عقل و فهم مردم را دست كم مي گيريم و نه فقط به مردم بلكه به ولي فقيه و دين اهانت مي كنيم ؟
ولي فقيه را تبعيت مي كنيم چون آگاه است ، چون عالم است ، اختيارمان را نه كوركورانه و از سر عجز بلكه با آگاهي كامل و اختيار داده ايم دستش چون بهتر از ديگران مي فهمد و تشخيص مي دهد . چون بيدار است پشت سرش راه افتاده ايم ، چون چشمهايش باز است به نگاهش اعتماد كرده ايم ، چون درست تشخيص مي دهد همراهش شده ايم . قصه، قصه عاشقي و سرسپردگي دلي و حالي نيست بلكه اصل ماجرا درك عقلي و انتخاب آگاهانه است . حالا اگر دو تا جوان بسيجي خواستند چفيه گردنشان بياندازند و علي علي كنند و جاي پاي آقا را در حسينيه امام خميني ببوسند ، خوب آزادند ، اما موضوعي به اين اهميت و والايي را تا حد موضوعات مسخره اي مثل سياه بودن ماست وشب بودن روز ! پايين آوردن ظلم به همه فقهاي شيعه است .
جرياني پرافتخار از شيخ طوسي و علامه حلي تا ميرزاي شيرازي و شيخ انصاري و از شيخ مفيد و شهيد اول تا سيدحسن مدرس و امام خميني را كه حتى دشمنانشان به نزاهت و هوشمندي و تقوا و دانش و آگاهي شان اعتراف دارند و تنها جرياني است كه انحراف و خطا تويش استثناست و در طول تاريخ اين طور پاي مردم ايستاده و مصالح مظلومان بي پناه را در برابر منافع اقتصادي و سياسي استعمارگران و قدرت ها حفظ كرده يكسره نديدن و به خاطر اشتباه تني چند اصل موضوع را به فراموشي سپردن بي انصافي است .
مصيبت اين است كه از افقي چنين متعالي به جايي مي رسيم كه كار مي افتد دست آقاي مثلا قاضي ! مرتضوي كه در جريان دادگاه خودم صراحتا مي گفت دروغ بنويس و بگو مرا خط مي داده اند تا كارت را درست كنم و مي خواست اين طوري توطئه بيگانگان را شناسايي و كشف كند و يا مسئوليت تببين مفهومي متعالي مثل ولايت فقيه بر عهده كساني قرار مي گيرد كه عظمت ولي فقيه را در نقل قول يك خانم قابله ارزيابي كنند و همين طور بگير تا همه كساني كه خواسته و ناخواسته حرف هايشان ، ديدگاهشان ، طرز فكرشان مي شود خوراك يوتيوب و فيسبوك و بالاترين و نقل قول مجلس و محفل و تاكسي و اتوبوس ! و تقصير از ملت است نه ، از ماست كه بر ماست .
اميرمؤمنان فرمود : " يُستدل على إدبار الدول بأربع ...نشانه فروپاشي و سقوط چهار چيز است ، مشغول شدن به جزئيات و حواشي ، غفلت از مسائل كلان و اصلي ، كنارزدن اشخاص و مديران لايق و كارشناس و سپردن امور به افراد ناتوان و فرومايه و پست ! " بله مشكل از خودمان است كه تئوري افتخارآفرين فقه سياسي شيعه را كه بايد در مهمترين مراكز علمي و پژوهشگاههاي علوم سياسي و مراكز مطالعاتي دنيا در باره اش بحث كنيم و ادعا داشته باشيم و سرمان را بالا بگيريم در حد منبري ها و مداح هاي يك هيأت خانگي پايين آورده ايم و نمي فهميم انتشار حرفي كه شايد با ارفاق و تسامح در يك روضه زنانه مقبل و بل قابل تحمل باشد ، در سطح عمومي چه نتيجه اي دارد ؟!
اين روزها كه براي برگزاري يك همايش بين المللي با عنوان " تجربه سياسي ولايت فقيه در ايران " با يك مؤسسه پژوهشي علمي لبنان همكاري مي كنم دلم بيشتر مي سوزد وقتي مي بينم دانشمندان و نويسندگان و محققان از كشورهاي گوناگون ، مسيحي و مسلمان ،سني و شيعه ،روحاني و كشيش ،سكولار و دينمدار ، مخالف و موافق چه گونه در باره اين موضوع حرف مي زنند . بيشتر حسرت مي خورم كه مي بينم استاد مسيحي برجسته علوم سياسي و فارغ التحصيل مشهور سوربون فرانسه چگونه موفقيت هاي ايران را ستايش مي كند و ما در ايران براي تبيين جايگاه ولايت فقيه به چه چيزهايي متوسل مي شويم .
در يكي از كتاب هايم با نام " ما سخاوتمند ترين مردم دنيا هستيم ! " به همين در د دل ها پرداخته ام كه چنين ارزش هايي ،چنين مردمي ،چنين تاريخ و تمدن و پيشينه اي ،چنين موقعيت جغرافيايي و استراتژيكي ، چنين منابع طبيعي و قابليت هاي اقتصادي ، چنين شهدا و سرداران سرافرازي را هر ملتي در هر جاي دنيا داشته باشند چه مي كنند و ما چه طور با تمام قوا به غارت و حراج همه داشته هايمان برخاسته ايم .
مي خواستم براي آن رفيق فيسبوكي مان از ولايت فقيه بگويم و از دلايل قانع بودن خود به آن بنويسم . مي خواستم نكاتي بنويسم از مبنا و مفهوم اين مسأله و پيشنهاد كنم مثل چند آدم عاقل و محترم حرف همديگر را بشنويم و سعي كنيم همديگر را بفهميم و اساسا به مطالعه و بحث در اين باره بپردازيم ، حيف است كه گروهي دانشجويي از قوات لبنانيه يعني نيروهاي سمير جعجع و دشمنان حزب الله و ايران كتاب آيت الله جوادي آملي را با هم مباحثه كنند و در باره ولايت فقيه حرف بزنند و ما خودمان توي ايران و بين خودمان اهل مطالعه علمي و بحث جدي نباشيم ( مشكل اين است كه طرف مان ايراني و هموطن ماست ، خيرخواه و دلسوز است ، مسلمان است – هر چند من در اين موضوع براي هموطنان غير مسلمان هم قائل به حق مشاركت در بحث هستم – عاقل و درس خوانده و چيزفهم است ، مخلص و سالم و متعهد است ولي صرفا به خاطر اينكه در مسائلي جزئي مثل من فكر نمي كند نمي توانم با او كنار بيايم ، حيف نيست كنار اين همه وجه اشتراك همه دغدغه ما همان يك نكته جزئي اختلاف باشد )
برخي مقدمات كلي براي توافق و همفكري
به هر حال ديدم شايد لازم باشد براي ورود به اين بحث چه توسط من و چه توسط هر كسي ديگر بعضي مقدمات بايد مورد بررسي قرار گيرد تا بتوان بر اساس آنها وارد متن اصلي بحث شد و البته در همين مقدمات هم حق اظهار نظر و تذكر و راهنمايي و همفكري و حتى مخالفت منطقي را براي همه دوستان و دشمنان ! قائل هستم .
1- فارغ ا زتفاصيل و مصاديق بيانديشيد و به اصل موضوع فكر كنيد . وقتي به فلان كلمه يا جمله خاص رهبري در نماز جمعه فكر مي كنيد ، به طور طبيعي نمي توانيد مفهوم كلان ولايت فقيه و كاركرد آن در يك بستر تاريخي و اجتماعي گسترده را تحليل كنيد اما اگر از اصل به فرع و از جزء به كل حركت كنيد آن وقت مي شود اين قطعه هاي كوچك پازل را هم در جاي خودش قرار داد . مثل خيلي موضوعات ديگر بايد بدون در نظر گرفتن شخص به اصل موضوع انديشيد .
2- درگير الفاظ و تعابير نشويد و در اصطلاحات توقف نكنيد . هر فضايي زبان خودش را دارد ، ممكن است شما با زبان عربي راحت نباشيد همان طور كه طرف مقابل شما هم وقتي ناخواسته از اصطلاحات انگليسي استفاده مي كنيد خوش نمي آيد ( و لذا او به شما فحش مي دهد و شما را غربزده مي خواند و شما هم به او ناسزا مي گوييد و او را امل و متحجر خطاب مي كنيد ) ولي فقيه يعني حاكمي كه آگاهي به دين دارد . چون مبناي اين نظام حاكميت بر اساس دين است طبيعتا بايد كسي كه در رأس آن قرار مي گيرد دين شناس باشد . ولي فقيه يعني " رئيس نظام دين آگاه " هر جاي دنيا هم برويد و در هر كشوري هم زندگي كنيد بالاخره يك حاكميتي دارد ، اين هم يك جورش است ، حالا شما خوشتان نمي آيد ، در مقابل شما تعداد بسيار بيشتري هستند كه آن را قبول دارند . د ركشورهاي ديگر هم خيلي افراد هستند كه نظام حاكم كشورشان را قبول ندارند ولي بايد در مقابل رأي اكثريت تسليم شوند .
3- بحث بر سر نظام اجرايي است نه امور علمي محض در كتاب ها و مقاله ها . وقتي پاي اجرا و حكومت به ميان آمد آدم بايد از آسمان خيال و فكر بيايد پايين پايش را روي زمين بگذارد و مثل بچه آدم واقعيت را ببيند . اينجا مردم نان مي خواهند ، تهديد هست ، خطر هست ، بايد به آينده و منابع انرژي فكر كرد ، بايد براي ارتش اسلحه خريد ، هزار و يك موضوع هست كه روي كاغذ خودش را نشان نمي دهد و لذا كسي كه يك گوشه نشسته زير كولر و آب پرتقال مي خورد ممكن است خيلي حرف ها بزند ولي وقتي آمد پاي كار اجرايي مجبور است به جاي نظريه پردازي و بحث هاي مجرد و انتزاعي و مباحث علمي پيه كتك خوردن را به تن خودش بمالد . جهان معاصر تجربه انواع نظام هاي سياسي را دارد از نظام ديكتاتوري شاهانه و سلطنتي تا نظام كمونيستي و نظام سرمايه داري . يك جا استالين آمده و روي همه مدعيان حقوق محرومين را سفيد كرده و يك جا به اسم دموكراسي گندش در آمده كه پشت صحنه قدرت راكفلرها و جنايت سازمان سيا چه پدري از بشر در مي آورد . در چنين فضايي بايد كسي كه كار را به دست دارد قدرت اجرايي داشته باشد و بتواند حرف آخر را بزند و در مسائل كلان و اساسي مثل جنگ و صلح همه پاي تصميم و حرفش بايستند و كسي يكپارچگي ملت و كشور را دچار خلل نكند و قدرت و قاطعيت او را متزلزل نسازد و اين حرف آخر چيزي است كه به آن ولايت مطلقه يعني كامل مي گويند و اين چيزي است كه از رئيس جمهور آمريكا تا امير قطر دارند ( تصور كنيد توي همين قضاياي اخير رهبر انقلاب اگر نبود چه كسي مي توانست جلوي تركتازي جريان خطرناك و رو به گسترش داخل دولت فعلي را بگيرد )
4- بنابراين آرمانگرايي و خيال پردازي نكنيد . در خلأ مي شود خيلي حرف ها زد و خيلي چيزها گفت اما در عالم واقع قضايا فرق مي كند ، آقاي خامنه اي بيست و پنج سال قبل تنها كسي بود كه از دكتر شريعتي تمجيد مي كرد ، روحاني روشنفكر و به روز ي بود ، شعر و رمان مي خواند و با اخوان ثالث و شمس آل احمد پيپ مي كشيد ولي همين مرد بعد از پذيرش رهبري وارد يك دنياي ديگر شد . شايد از آن آدم خيلي ها خوششان مي آمد كه الآن با او مشكل داشته باشند ولي اين ها باعث نمي شود ايشان تمام كار و زندگي و اداره امور جامعه را تعطيل كند به خاطر تحسين و پسند فلان و بهمان . قاضي هر كار بكند بالاخره يك طرف دعوا ناراضي خواهد بود مگر اينكه قضاوت را كنار بگذارد . مشكل اين است كه خيلي وقت ها ما در فضاي ذهني زندگي و فكر مي كنيم نه واقعيت . چند سال پيش خانم ميانسالي جوانش را آورده بود كه حاج آقا اين پسر سي سالش شده هنوز زن نگرفته ، هر كسي را پيدا مي كنيم نمي پسندد و يك عيبي رويش مي گذارد ،به پسر نگاهي كردم و گفتم : من مي دانم مشكلش چيست ، او جنيفر لوپزي مي خواهد كه نماز شب بخواند ! پسر زد زير خند و مادر با تعجب منتظر بود كه آدرس طرف را بدهم كار را به خير و خوشي تمام كند ! بعد به او گفتم پسر جان ، نمي شود كه تو شب فيلم ببيني و صبح بروي خونه اين و آن خواستگاري دنبال تصويرهاي ذهني ات بگردي ، غذاي خوشمزه بخواهي طرف لباسش بوي قرمه سبزي مي گيرد ، ادوكلون فرانسوي بخواهي بايد ساندويچ بيرون را بخوري ، خانم دكتر بخواهي بچه ات را بايد پرستار بزرگ كند ، بچه سالم و آرام و درست بخواهي زنت بايد توي خانه بنشيند ، يك كم از آن بالاها بيا پايين توي واقعيت ! اين موضوع در همه جوانب زندگي ما صدق مي كند . در فضاي مجازي به هم فحش مي دهيم و چهار تا خبر دروغ بر عليه هم مي سازيم و دلمان را خوش مي كنيم و بعد كه به دنياي واقعي مي آييم جريان مخالف نظام مي بيند سي و دو سال است خيالبافي مي كند و نظام همان نظام است و دولت همان دولت و از اين طرف مسئولين نظام هم مي بينند مشكلاتي كه در اخبار ديشب گفته بودند همه اش دود شده و رفته هوا همچنان حل نشده باقي مانده است ! راه حل اين است كه به جاي فكر كردن به آرزوهايمان كمي به واقعيت موجود فكر كنيم و بر اساس همين واقعيت بيانديشيم . از امام موسى صدر كه نازتر و خوشگل تر و بين المللي تر و امروزي تر و تسامح و تساهل تر كه نداريم ، بي تعارف اگر امروز او ولي فقيه بود نبايد رئيس قوه قضائيه تعيين مي كرد ، نبايد سخنراني مي كرد ، نبايد در مقابل فتنه و توطئه مي ايستاد ، نبايد براي مقابله با حمله دشمن اسلحه بر مي داشت ، حالا يك كم اين ور تر يا يك كم آن ورتر ، قبول ... ولي مثلا در مقابل اسرائيل توي لبنان گل دستش مي گرفت يا اين كه نه ، مي گفت : "سلاح عزت مردان است " ؟
5- پس فقط ديكته ننوشته بي غلط است . هر نظامي به غير از حكومت امام زمان مشكلاتي دارد و هيچكس ، نه تنها آيت الله خامنه اي و امام خميني بلكه مقدس اردبيلي و سيدبن طاووس هم معصوم نيستند ، هر كس كه باشد بالاخره حرف هايي مي زند يا تصميماتي مي گيرد كه ممكن است نادرست از آب دربيايد ، چون علم غيب ندارد و معصوم نيست و بالاخره انسان است . حالا كه امام معصوم نيست چه كنيم ؟ نمي شود كه كار را روي زمين گذاشت . بالاخره بايد زمام امور را به كسي سپرد . اين تعريف كارامد و واقع گرايانه نظام پيشنهادي فقه شيعه است كه در زمان غيبت امام معصوم كسي كه باتقوا و نزيه و آگاه و ديندار باشد و وسوسه هاي نفساني و توطئه هاي گوناگون و فريب ها و نيرنگ هاي بيگانه و اشنا در او كمتر اثر كند كار را به دست بگيرد و البته به هر حال معصوم نيست . اينجا اشتباه از كساني است كه به جاي تكيه بر واقعيت عيني تصويري قدسي از ولي فقيه ارائه مي كنند كه نه جاي انتقاد و پرسش دارد و نه جاي حرف و حديث .
6- در باره كليت يك نظام حكومتي حرف مي زنيم و حكم مي كنيم . همه جا نقاط مثبت هست و نقاط منفي . همان طور كه نمي توانيم بگوييم در آمريكا صددرصد همه چيز منفي است و هيچ چيز قابل تحسين وجود ندارد ، نمي توانيم بگوييم ما در نظام جمهوري اسلامي هيچ ايراد و اشكالي نداريم . در حكومت طاغوت ممكن است يك قاضي متعهد و يك مدير پاك و زحمت كش پيدا شود ولي هيچ كدام توجيه كننده حكومت ظلم نيستند و در حكومت اسلامي هم ممكن است يك قاضي رشوه بگيرد و يك مديركل دزدي كند ولي اينها باعث تخطئه اصل نظام نمي شود . بايد در اين موضوع منطقي برخورد كرد و به جاي به كار بردن اوصاف نامعقولي مثل دولت كريمه اعتراف كرد كه ما هم يك نظام حكومتي هستيم با حسن ها و عيب ايش ، با نقاط منفي و نقاط مثبت اما اصل و اساس آن چون بر سلامت دين و صدق و راستي قرار دارد نه ظلم و فساد از آن دفاع مي كنيم ، حالا اگر كسي در آن خلاف كرد او را محاكمه مي كنيم نه اين كه او را به عنوان معاون خود منصوب كنيم و بعد هم قاطعانه از او حمايت كنيم !
7- بحث بر سر تصميم اكثريت است . ما چه خوشمان بيايد يا نه اكثريت قاطع و قريب به اتفاق مردم در ايران از ولايت فقيه حمايت كرده و مي كنند و با رأي مردم اين نظام حاكميت يدا كرده وحتى امروز هم عليرغم حرف و حديث ها و انتقادها و گلايه ها بازهم اين نسبت در حدي حفظ شده كه حتى مخالفان نظام هم نمي توانند ادعا كنند اين اكثريت قاطع تغيير قابل توجهي كرده است . خوب بايد به اين اكثريت تن داد و آن را محترم شمرد . اگر شما مخالف ولايت فقيه باشيد چه بخواهيد و چه نخواهيد يك نفر هستيد و يك رأي داريد ، ديگراني هستند كه آنها هم به اندازه شما ايراني هستند و به اندازه شما انسان هستند و به اندازه شما محترمند و آنها نظرشان اين است كه نظام ولايت فقيه حاكم باشد . من به صراحت و بدون تعارف و ملاحظه معتقدم اگر روزي اين نسبت بر عكس شود ما بايد تسليم نظر اغلبيت بشويم و قرار نيست تفنگ برداريم و ملت را بكشيم . من معتقدم حفظ نظام به چاقو كشيدن و خون ريختن و اسلحه برداشتن و شهيد شدن نيست بلكه حفظ نظام به مرافقبت از آن در مقابل فساد و خطا و ظلم و خيانت و نفاق و دزدي است . دزدي دزدي است چه طرف ريش داشته باشد چه كراوات ،دروغ دروغ است چه بالاي منبر باشد چه پشت تريبون ، ظلم ظلم است چه با عمامه باشد چه با كلاه . بايد اين نظام مقدس جمهوري اسلامي را از آفاتي حفظ كرد كه هر نظامي را تهديد مي كند و اصلا عجيب و غريب نيست . ما اگر نظامي حاكم كرديم كه به مردم احترام بگذارد و به آنها خدمت كند و پاك باشد و عدالت گستر باشد و امنيت و رفاه و آسايش مردم را تأمين كند نه تنها مردم ما پاي اين نظام مي ايستند بلكه ديگران مي گويند ما همين را مي خواهيم كه ايراني ها دارند ، اسمش ولايت فقيه است باشد ، اسمش هر چيز ديگر مي خواهد باشد چنان كه مسيحيان شام در مقابل حكومت مسيحي غربي پاي حكومت اسلامي ايستادند و با هم كيشان خود جنگيدند به خاطر حفظ حكومت اسلامي كه عدالت را برايشان تأمين كرده بود و به آباداني سرزمين شان پرداخته بود . حالا ما اكثريتي داريم كه مدافع ولايت فقيه است و بين مكاتب مختلف سياسي براي اداره جامعه اين طرح را پذيرفته است پس ما بايد تسليم شويم چنان كه فقهاي خود ما مي گويند شهروندان مسلمان در كشورهاي غير اسلامي بايد در امور عام قوانين آن كشور را مراعات كنند .
8- حالا بر اساس واقعيت عيني حرف بزنيد . خوب اين نظام حاكم يك رئيس مي خواهد كه به تعبير عرب يبه آن مي گويند " ولي " ، بايد از ميان گزينه هاي موجود كسي اين مسئوليت را بپذيرد . يك بار بعد از انتشار خطبه هاي نماز جمعه تهران كه توسط يكي از ائمه جمعه بزرگوار ايراد شده بود به دوستي منتقد ولي فقيه كه از متن خطبه ها به شدت ناراحت و عصبي بود گفتم : اگر همين آيت الله فلاني ولي فقيه بود خوب بود ؟ از جا پريد و گفت خدانكند ! گفتم : همين است ديگر ، شما فكرمي كني مي شود حضرت جبرئيل را به عنوان ولي فقيه آورد روي زمين ؟ حالا نوبت مقايسه بين مصداق هاي عيني است . بين گزينه هاي قابل بحث از شخصيت آيت الله خامنه اي آگاه تر ، اجرايي تر ، عالم تر ، مديرتر ، توانمند تر ، مطلع تر ، كاريزماتيك تر سراغ داريد ؟ حالا حيف نيست به خاطر يك مصداق جزئي اين همه نقاط مثبت را فراموش كنيم ؟ ( مي ماند مثلا مصداقي مثل نوع موضع گيري ايشان در حوادث بعد از انتخابات كه حكمت و سبب آن را هم گذشت زمان معلوم خواهد كرد )
با پشتوانه حضور بحث ولايت فقيه در تاريخ طولاني فقه شيعه امام خميني آن را به شكل منسجم و منظم عرضه كرد و پس از طرح آن به صورت علمي و نظري طي سالهاي قبل از انقلاب اسلامي ايران ، توانست بعد از انقلاب به شكل بسيار عيني و ملموس آن را در كنار الگوهاي مختلف حاكميت سياسي عرضه كند و به آزمون بگذارد . از سويي پشتوانه تئوريك و علمي آن را تأمين كند و از سوي ديگر ساز وكار اجرايي و عملي آن را پيش بيني كند . هم تركيب ديني آن را براي تكيه بر فقه و دين نگهدارد و هم مشاركت مردمي را در بالاترين حد ممكن ( برگزاري سالي يك انتخابات ) و در سطوح گوناگون ( از شوراها تا خبرگان رهبري ) فراهم سازد . در روزگاري كه حاكمان مسلمان عربستان يك كشور را به نام يك خانواده سعودي مي نامند اين نظام اسلامي كوچكترين ويژگي فردي و عشيره اي و قبيله اي باقي نگذاشت و تهديد هاي رايج همه نظام هاي دموكراتيك مانند اثرگذاري ثروت گروهي و قدرت شخصي را به حداقل رساند .
اين موضوع به جهت اهميت آن بايد مورد بحث و بررسي نخبگان قرار گيرد و بايد بتوان در باره آن پرسيد و انتقاد كرد و البته بايد مرد و مردانه هم حقايق را پذيرفت . جالب اينجاست كه ادبيات شخصي امام خميني و آيت الله خامنه اي در اين قضايا خيلي منطقي و معقول است و هر دو بزرگوار صراحتا به وجود برخي مشكلات اعتراف دارند و گفته اند ما داريم سعي مي كنيم به الگوي ايده آل برسيم و ادعا نمي كنيم كه به آن رسيده ايم ولي مشكل از كاسه هاي داغ تر از آش است كه گاه به خاطر مصالح و منافع شخصي و گاه هم از سر ناداني و جهالت تعابير و الفاظ نامعقولي به كار مي برند و به خيال دفاع از ولايت فقيه آن را بيشتر دچار ابهام و ترديد مي كنند .
فراوانند بزرگان و فضلاي عالم و عاقل و فرزانه در حوزه علميه و دانشگاه و مراكز علمي كه انقلابي و متعهدند و به اصل نظام و ولايت فقيه از بن دندان باور دارند و خاصه در نوانديشان جوان حرف هاي گفتني زياد دارند اما در احوال و اوضاع اين چند ساله سكوت كرده اند و به جاي ورود به اين بحث ها و روشنگري ترجيح مي دهند چيزي ننويسند و نگويند . برخي از آنان صراحتا در پاسخ به پرسش من در باره دليل اين سكوت از نگراني خود در باره مصادره اعلام موضع خود حرف مي زنند . حق دارند چون از ولايت فقيه دفاع مي كنند و نامشان كنار نام آقاي فلان و جناب بهمان قرار مي گيرد . چون فلان مسئول موضع آنان را به نفع خود تلقي مي كند ، چون كسي نمي پذيرد از كوچكترين خطا و ايراد انتقاد كنند ، چون فضاي موجود مع الاسف دفاع از ولايت فقيه را به معني تأييد همه مشكلات و خطاها و آفات و ايرادها تلقي مي كند و چون حرف زدن از ولايت فقيه گاهي با دادكشيدن و فحش دادن و دعوا كردن و عصباني شدن همراه بوده و لذا با اين صداوسيما و بااين دولت و با اين جوّ موجود ترجيح مي دهند همچنان بر اين موضع پافشاري كنند .
اگر بدون اينكه از كوره در برويد و فحش و ناسزا بدهيد تا اينجاي نوشته طولاني من را خوانده ايد ، به خودتان يك نمره مثبت بدهيد . ممكن است با هر بخشي از اين نوشته مخالف باشيد يا ديدگاههاي مختلفي را ابراز كنيد چنان كه خود من نيز در موارد بسيار ي از همين نوشته حرف ها و ملاحظاتي دارم و فكر مي كنم بايد همه ما ياد بگيريم و تمرين كنيم كه حتى در صورت مخالفت به يكديگر احترام بگذاريم و همديگر را بپذيريم و صرفا به خاطر عدم موافقت در عقيده متهم نكنيم . پس اگر شما به هر دليل به ولايت فقيه معتقد نباشيد من شما را محكوم نمي كنم و برچسب بي دين و لامذهب و جاسوس و دشمن و غيرخودي به شما نمي زنم و از اينكه به حرفهايم گوش كرده ايد و وقت خودتان را براي من گذاشته ايد بسيار متشكرم .
اين بحث مي تواند با همراهي و مشاركت شما به شكل منطقي ادامه پيدا كند وبلكه به تعبير دقيق تر تازه آغاز شود .
و مطلب بعد با عنوان هنوز هم یک نفر هست که...:
حالا كه به بهانه ميلاد مبارك فاطمه معصومه سلام الله عليها با وبلاگي كه هشت سال پش زير سايه عنايتش در قم شروع كرده بودم خداحافظي مي كنم و از اين پنجره تازه به شما سلام مي گويم اجازه بدهيد يادداشتي را كه آذر 84 در وبلاگ نوشته بودم با هم بخوانيم .
راستش خودم اين ماجرا و يادداشت وبلاگ را فراموش كرده بودم تا اينكه يكي از دوستان به لطف و صفاي خاص خود آن را به خاطرم آورد و سبب خير شد ، اما آن يادداشت :
يك نفر هست كه...
هنوز سلام نماز را تمام نكرده بودم كه دستش آرام به سرشانهام خورد. چند لحظه بعد وقتي رويم را با تعجب برگرداندم،جواني ناآشنا را در كنار خود ديدم. موهاي بلندش روي شانهها ريخته بود و ريش بور و انبوهي داشت. به زباني غريب آميختهاي از انگليسي و عربي اجازه خواست تا از مهر و سجادهام استفاده كند. در چشمان آبي و معصومش هيچ سابقهاي از خود نمييافتم. به نماز ايستاد و من روي صندليهاي كنار ديوار در حالي كه چمدانش را نگه داشته بودم، به حركاتش مينگريستم.
آن لحظهها در سالن ترانزيت فرودگاه فرانكفورت ميان ما هيچ نزديكي و نسبتي نبود جز همين قبله كه هر دو به سويش ايستاده بوديم. جز همان خاك كه بر آن سر ميگذاشتيم. جز همان... غير از اينها او فرقي نداشت با صدها نفر كه همانجا در پيرامون ما ميرفتند و ميآمدند. با مردي استراليايي كه لحظهاي پيش از او راهنمايي خواسته بودم... با زني امريكايي كه قبل از نماز خيره خيره به من نگاه ميكرد و با ترديد ميپرسيد ايراني هستم؟! ... با مأمور امنيتي گيت ورودي كه با ديدن پاسپورتم از خطرناك بودنم اظهار نگراني ميكرد و...
تنها چيزي كه در آن لحظهها مرا به آن جوان نزديك ميكرد همان مهر كوچك كربلا بود كه موقع پس دادنش نميتوانست از آن دل بكند و پيش از آنكه او چيزي بر زبان بياورد به او هديه كردم. به شط آنكه هر وقت سر بر آن گذاشت مرا ياد كند.
جوان كه نمازش را خواند مقصد و زمان پرواز مرا پرسيد و من از او و بعد در همان بيست و پنج دقيقه فرصت،نشستيم به گپ زدن و اولين يا دومين پرسش او اينكه به زيارت قم ميرويد؟ ابتدا با لهجه غليظ و تلف خاص (كُم) منظورش را نفهميدم. دست بر سينه گذاشت و نامي را بر زبان آورد كه دلم لرزيد: «معصومه» سلامالله عليها... بانوي قم.
پاسخ دادم و با تعجب پرسيدم تا حالا به زيارت قم رفتهايد. حرم حضرت معصومه. در حالي كه به دوردست خيره شده بود،موهايش را از پيشاني كنار زد و گفت: آري. سرش را چند بار تكان داد و دوباره گفت: آري، فقط يك بار... بعد چند لحظه مكث كرد و آن وقت من كه كنجكاوانه به چهرهاش نگاه ميكردم يك قطره اشك را كه از چشمانش سرازير شده بود، ديدم.
ميگفت: حرم حضرت معصومه (و البته به قول او مسجد معصومه) گنج ايران است و هديه خدا به شهر قم براي آينده تاريخ، براي زمان ظهور امام موعود، براي وقتي كه روزگار جديد زندگي بشر آغاز ميشود...
ميپرسيد: ميدانيد كه به ما خبر دادهاند همه مردم از نقاط مختلف جهان براي كسب معرفت به قم خواهند آمد و دانش و حقيقت از قم به سراسر گيتي منتشر ميشود؟
او با شور و حرارت ميگفت و ميپرسيد و من در ميان جمع سرتكان ميدادم و دلم جاي ديگر بود... با اشاره او را تأييد ميكردم و شگفتزده از اين حال و هواي تماشايي به خاطرات خود از حرم با صفا و آسماني بانوي قم ميانديشيدم.
با صداي بلندگوي فرودگاه بلند شد. مهر كربلا را در دستهايش فشرد. دستم را گرفت و گفت: خواهش ميكنم هر وقت به زيارت حضرت معصومه رفتيد سلام مرا برسانيد و بگوييد: يك نفر هست كه ... و بغض كرد... ديگر نتوانست ادامه بدهد... گفتم: مطمئن باش ميگويم كه يك نفر هست...
از كنار ما مردان و زنان گوناگون با مليتهاي مختلف و زبانهاي متفاوت ميگذشتند. صدها نفر، هزارها نفر و بسياري هم ايراني و ... اما در آن لحظه هيچكس آشناتر و نزديكتر از آن جوان نمييافتم... جواني به نام.... حتي نامش را هم نپرسيده بودم... يك نفر كه با او هر دو به يك سوي ايستاده بوديم.
اكنون سالها ميگذرد و من ديگر آن جوان را نديدهام اما هر بار به حرم حضرت معصومه سلامالله عليها ميروم در كنار من جواني با موهاي بور و چشمهاي آبي دست بر سينه ميگذارد و در حالي كه اشك در چشمان معصومش حلقه زده است با زباني غريب و با لهجهاي متفاوت ميگويد: السلام عليكِ يا فاطمهالمعصومه...
بارها خداوند دست دلم را گرفته و پاي پريشاني و اضطرابم را به دارالامان لطف و عنايت آن كريمه اهل بيت رسانده است. بارها وقتي از همه جا و همه كس نااميد بودهام پايين پاي ضريح مقدسش نشستهام و مانند يك كودك گمشده به دامان تحمل و مهربانياش آويختهام...
بارها در عاديترين و جزييترين مسائل زندگي روزمره از چند ميليون بدهي كاغذ مجله كه فردا صبح موعد چك آن بوده تا التماس و تمنا براي آينده تحصيلي و ... هزار و يك نوع تقاضاي كودكانه را با توسل لاهوتي زوار در آميختهام و بارها باران هزار و يك نوع اجابت مادرانه و آسماني را در كوير خشك انتظار خود ديدهام.
اينك سالهاست كه از تجربه معنوي صبحگاه قم دورم. اينك سالهاست حس شيرين تماشاي غروب در افق گنبد و گلدستههاي حرم مطهرش را از دست دادهام. سالهاست اين چند بيت زبان حال من است كه در روزهاي بازگشتن از قم سرودهام:
دلم پيش اين قوم جا مانده است
تن خسته از دل جدا مانده است
مرا پيش از اين هم خدا بود و هم...
كنون بيتعارف خدا مانده است
دعاگونهگون مردمان ميكنند
مرا بر زبان اين دعا مانده است
خدايا مرا بازگردان به قم
دلم پيش اين قوم جا مانده است
اينك سالهاست كمتر توفيق زيارت آن بارگاه ملكوتي را يافتهام.
ميدانم ايران را خداوند به فرزندان موسيبنجعفر سپرده است و اگر خورشيد ثامنالحجج را در افق طوس برآورده ماه معصومه را در آسمان قم نشانده و ستاره شاهچراغ را در شيراز روشن ساخته است.
ميدانم آينده اين شهر با امروزش بسيار فرق ميكند. ميدانم اين آشيان آل محمد عليهمالسلام پناهگاه همه دلهاي پريشان است.
ميدانم خداوند كار فروبسته بسياري از دلهاي اميدوار را به دستان گرهگشاي اين بانوي پاك سپرده است.
مريم قديسه خاندان پيامبر كه خداوند آرامگاهش را به جاي قبر گمشده مادرش فاطمه زهرا براي پناه دادن به جمعيت انبوه و پريشان قرن جديد آشكار ساخته است امروز نه تنها براي من و شما در اين خاك آشناست بلكه دلهاي بسياري از اين سوي و آن سوي به جانب عنايت و لطفش ميايستند و سرهاي بسياري از اين جاي و آن جاي به احترام مقامش فرو ميافتند.
در تهران ايستادهام و هربار كه در زير فشار خستگيها و نامردميها و از رنج آزردگيها و آسيبها زخم برميدارم و كم ميآورم رو به جانب حرم مطهرش ميكنم... دست بر سينه ميگذارم و ... در همان لحظه احساس ميكنم كسي در كنار من از كاليفرنيا سلام ميدهد... و اشك در چشمان آبياش حلقه ميزند و بغض ميكند و ميگويد: يك نفر هست كه ...
نميدانم شما آن يك نفر هستيد يا نه؟!
فرق نميكند مرد يا زن، پير يا جوان،فرق نميكند تاكنون به زيارت حرمش رفتهايد يا نه،فرق نميكند در تهران هستيد يا اصفهان يا...
يك نفر هست كه دارد به سالهاي پيري ميرسد و دستش خالي است...
يك نفر هست كه از خستگي و آزردگي به ستوه آمده
يك نفر هست كه بيماري دردمند دارد
يك نفر هست كه آبرويش در خطر است
يك نفر هست كه همسرش را دوست دارد اما با هم قهر كردهاند
يك نفر هست كه تشنه معرفت و دانش است اما...
يك نفر هست كه در به در دنبال كار ميگردد ولي پيدا نميكند
يك نفر هست كه ...
و وقتي نگاه ميكنيد ميبينيد كه در كنار همه اينها يك نفر هست كه به امر خداوند دست مهر و لطف خود را باز كرده و آنقدر كريم است كه به ظاهر و قيافهتان نگاه نميكند،سابقه و گذشتهتان را به رويتان نميآورد،سفره احسانش هرگز خالي نميشود.
يك نفر هست كه در حرم با صفا و آسمانياش براي همه جا دارد و گنبد طلايي حرمش از دور براي همه ميدرخشد.
يك نفر هست تا كسي نااميد و سرگردان نماند.
يك نفر هست...